سرآغاز
وارد کوچه شدیم. نوای خوش اذان ظهر توی محله طنین انداخته بود و حس خوبی بهم میداد. آقاجون(پدربزرگ امیرعلی)و حاجی(پدر پدربزرگ) در کنار گوسفند جلوی در ایستاده بودند و نرگس و فاطمه هم در میان در ایستاده منتظر ما بودند. و البته منتظر نی نی کوچولومون.

برای اولین بار پا به خونه گذاشتی. خونه ای که حالا با اومدنت گرمتر و رنگین تر میشد. 12 ساعت طول کشید تا دنیا بیای. سخت بود اما دوست داشتنی و خاطره انگیز. توی بیمارستان آیت الله موسوی (ره) زنجان، در کنار مامای خصوصی. 3 شب دنیا اومدی و با تموم دردی که وجودم رو فرامیگرفت صدای گریه ات رو که شنیدم آروم شدم . آروم آروم . گفتم بیاریدش! آوردنت و اولین عصاره ی وجودم رو دیدم! میوه ای شیرین و دوست داشتنی. دوست دارم اون لحظه علی رغم همه دردهاش بارها برام تکرار شه. کوچولو بودی. اندازه ی یک عروسک! اما واقعی . صبح تا به شب و شبها تا صبح بیخواب شدم اما خیره ی یک چهره ی کوچک و معصوم. بارها از خودم میپرسیدم این بچه ی منه؟؟ یعنی من مامانشم؟ یعنی این تو دل من بوده؟ من باعثش بودم؟ و ...
در آخر هم میگرفتمت توی بغلم و صدهابار خدارو شکر میکردم که همیشه بهترینهارو نصیبم کرده.

هنوز هم که 7 ماهه شدی باور نمیکنم .. انگار توی یه خواب ناز باشم!


سرآغاز 
